قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4563
تاريخ الفي ( فارسى )
و حالات حاكم مصر و شام در اين سال اين است كه در ماه شوّال امير برلاد « 1 » بر امير حاجّى مقرّر شد و امير بيبغا ارس نايب و امير طاز نيز عزيمت حج نمودند و به اتفاق بيرون رفتند . بعد از آنكه ايشان چند منزل رفتند ، چون خاطر سلطان امير بيبغا ارس و منجك وزير به غايت آزرده بود ، به وقت آنكه شيخون به شكارگاه « 2 » رفته بود ، روزى بيرون آمده جميع امرا را طلب نمود و گفت كه « من را در ملك و مال هيچ اختيار نيست يا هست ؟ » همه به اتفاق گفتند كه « حكم سلطان بر مال و جان همه روان است . » سلطان به حاجب اشارت كرد كه پس شمشير از دست اين شخص بگيرد و به منجك وزير اشاره كرد . حاجب در لحظه به موجب فرموده منجك را گرفت و شمشيرش را در گردنش آويخته او را به قلعهء اسكندريه بردند و اموالش به ضبط درآمده . اما آنقدر كه گمان مردم بود ظاهر نشد . بعد از گرفتن منجك به سلطان گفت كه « كس به شيخون بايد فرستاد و اعلام نمود كه منجك را گرفتيم . » امير او را طلبيده ، مغلطاى ميرآخور و امير منگلى برخاسته به سلطان عرض كردند كه « ديگر آمدن شيخون به قاهره مناسب دولت نيست . » و سلطان نيز كه از تحكّم او به تنگ آمده بود ، نخست گفت كه « چرا ، البتّه او را مىبايد طلبيد . . . » باز ايشان گفتند كه « آنچه بر ما ظاهر شده بود گفتيم ، باقى اختيار سلطان راست . » و چندان مبالغه نمود كه سلطان منشور ايالت طرابلس را نوشته به شكارگاه نزد شيخون فرستاد . شيخون قبول حكم كرده روان شد . كس ديگر متعاقب رفته او را گرفت و به اسكندريه برده محبوس كرد . و در هشتم ذيقعده ملك ناصر ، امير يلبغاظفر را به عوض بيبغا ارس به حجّ رفته بود ، نايب مصر و شام كرد . بعد از آنكه هيچكس از امرا قبول آن خدمت نمىكرد ، او نيز امتناع بسيار نمود . اما بالاخره راضى شد . و امير مغلطاى ميرآخور را سپهسالار ساخت و « شيخون » لقب داد . و چون سلطان ، منجك وزير برادر بيبغا ارس را گرفت ، چيزى بر برلاد و طاز امير حاج نوشت كه « بيبغا ارس را محافظت نمايند . » چون خبر گرفتن برادر به بيبغا ارس رسيد ، سراسيمه شد و با مردم خود به عزم جنگ سوار گرديد ؛ چه ، خبر شنيده بود كه طاز و برلاد در گرفتن او سوار مىشوند . يكى از امرا كه در آن سفر بود به وى گفت كه « تعجيل مكن و كس فرستاده تحقيق كن . هرگاه طاز و برلاد سلاح پوشند ، تو نيز آمادهء حرب شو . » او را اين سخن معقول افتاد . در شب جاسوسان فرستاده معلوم كرد كه ايشان به حال خوداند . پس او نيز يراق جنگ دور كرده سوار نشده . طاز به ديدن او آمد و سبب ترس پرسيد . او گفت كه « كتابت سلطان به گرفتن من آمده است . » طاز كتابت سلطان را كه به او نوشته بود به
--> ( 1 ) . م : امر بلاد ( 2 ) . ق : به كار